پایگاه خبری تحلیلی رستانیوز:

 

از داستان می توان برای آموزش، سرگرمی و افزایش قدرت تخیل کودکان استفاده کرد. در این مجموعه چندین داستان کوتاه برای کودکان پیش دبستانی آورده شده است.

قصه و داستان برای همه کودکان جالب و سرگرم کننده است به خصوص اگر آن ها بتوانند با شخصیت های داستان ارتباط برقرار کنند و خودشان را به جای آن ها بگذارند.

داستان کوتاه برای کودکان: جوجه اردک زشت

در یک برکه زیبا مامان اردکه 6 تا تخم داشت که یکی از آن ها بزرگتر از بقیه بود. وقتی جوجه ها از تخم بیرون آمدند مامان اردکه دید که همه جوجه هایش سفید هستند به جز یکی از آن ها که سیاه و زشت بود. جوجه اردک زشت قصه ما همیشه تنها بود و همه از او دوری میکردند. او خیلی ناراحت بود روزهای زیادی را در تنهایی سپری کرد و از خانه خارج نشد. روزی از لانه خودش خارج شد و نزدیک برکه رفت و در آب برکه یک پرنده زیبای سفید دید. گفت خوش به حالت که انقدر سفید و زیبایی اسمت چیست؟ پرنده زیبا جواب نداد جوجه اردک زشت دید که پرنده زیبا حرکات او را تقلید می کند. در کمال تعجب فهمید پرنده زیبای درون برکه خودش است. جوجه اردک زشت در واقع از اول قو بوده و به اشتباه در کنار تخم های دیگر اردک قرار گرفته بوده.

از این داستان نتیجه میگیرم که اول هیچ کس را مسخره نکنیم و دوم اینکه هیچ کس از آینده خودش خبر ندارد و ممکن است اتفاقی بیفتد که زندگیمان زیر و رو شود.

داستان کوتاه برای کودکان: خورشید و باد

یک روز باد و خورشید سر این که کدام یک قو یتر است باهم بحث می کردند. آخر سر تصمیم گرفتند با هم مسابقه بدهند تا ببینند کدام قوی تر است.

مردی داشت از آن حوالی رد میشد خورشید گفت: “بیا ببینیم کدام از یک ما می تواند کت این مرد را از تنش دربیاورد؟”

باد قبول کرد. اول قرار شد باد امتحان کند. باد همه ی قدرتش را جمع کرد و وزید و وزید و وزید. اما مرد نه تنها کتش را درنیاورد، بلکه کتش را بیشتر به خودش پیچید.

بعد نوبت خورشید شد. قدرتش را جمع کرد و شروع کردن به تابیدن. خورشید انقدر تابید و آفتاب را پهن کرد روی زمین، تا مرد گرمش شد و کتش را درآورد.

خورشید در مسابقه برنده شد.

قصه کوتاه برای کودکان در مورد بخشندگی

شخصی نزد امام علی (ع) آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین حاجتى دارم. ایشان فرمود: حاجتت را روى زمین بنویس. من گرفتارى را آشکارا در چهره تو مى بینم و لازم نیست بر زبان بیاوری. آن شخص روى زمین نوشت: من فقیرى نیازمندم.

امام علی (ع) دو لباس زیبا و گران قیمت به او هدیه داد. شخص فقیر با یک شعر از ایشان تشکر کرد.

امام علی (ع) این بار یکصد دینار به او هدیه داد. نزدیکان حضرت گفتند: یا امیرالمؤمنین او را ثروتمند کردى!

امام علی (ع) فرمود: من از پیامبر (ص) شنیدم که فرمود: مردم را در جایگاه خود قرار دهید و به شخصیت آنها احترام بگذارید. سپس فرمود:

من تعجب مى کنم از بعضى افراد که بردگان را با پول مى خرند اما آزادگان را با نیکى و بخشش خود نمى خرند. بخشش انسان را برده و بنده مى کند.

برای خواندن موارد بیشتر از داستان کوتاه کودکانه کلیک کنید.

داستان کودکانه کوتاه خنده دار

ملانصرالدین از همسایه‌ اش قابلمه بزرگی را قرض گرفت. چند روز بعد قابلمه بزرگ را به همراه یک قابلمه کوچک به او پس داد. وقتی همسایه پرسید این قابلمه کوپک چیست؟

ملا گفت: “قابلمه بزرگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.”

چندروز بعد دوباره ملا به نزد همسایه خود رفت و او قابلمه بزرگ خواست، همسایه هم خوشحال و به امید این که یک قابلمه دیگر نصیبش می شود، یک قابلمه بزرگ تر به او داد.

تا مدت ها  از ملا خبری نشد و همسایه به خانه او رفت و گفت: قابلمه من چه شد؟

ملا به او گفت:” قابلمه شما در خانه من فوت کرده است.”

همسایه گفت: “مگر قابلمه هم می‌ میرد”

و جواب شنید:”چرا روزی که گفتم قابلمه تو زاییده نگفتی که دیگ نمی‌ زاید. دیگی که می‌ زاید حتما مردن هم دارد.”

*******

یک روز مردی در حال گذر از خیابان کودکی را دید که مشغول جابه جایی یک بسته خیلی بزرگ می باشد، به او نزدیک شد و گفت: عزیزم اجازه بده کمکت کنم.

مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی بلند کردنش برای او مشکل است چه برسد به این بچه.

کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا بسته به این بزرگی را تو جا به جا می کنی؟

کودک در پاسخ گفت: پدرم خواست تا این بسته را حمل کنم.

مرد پرسید: بسته خیلی بزرگ است و حمل آن برای تو سخت می باشد چرا پدرت از تو این کار خواسته است؟

کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت: خانم بالاخره کسی پیدا می شود به این بچه کمک کند!

داستان کوتاه برای کودکان درباره پس انداز

یک روز مادر رضا وقتی از خرید برگشت یک قلک زیبا برای رضا خریده بود. او آن را به رضا داد و گفت که پول هایت را در این قلک پس انداز کن. رضا بسیار خوشحال شد اما فکر با خود کرد و گفت: من که پولی ندارم، چگونه این قلک را از پول هایم پر کنم. او ساعت ها در اتاق نشست و به اینکه چگونه آن قلک را پر کند فکر کرد. ناگهان فکری به سرش رسید.

او تصمیم گرفت که با کمک پدرش یک کسب و کار کوچک راه بیندازد و با درآمد آن قلک خود را پر کند. نزد پدر رفت و به او گفت: پدر؟ چگونه می توانم کاری پر درآمد انجام دهم؟ پدر لبخندی زد و گفت: می توانی در گوشه ی حیاط سبزی های تازه بکاری و آن ها را در جمعه بازار بفروشی و پول آن را درون قلک بیندازی. فردا با هم به بذر فروشی می رویم و بذر سبزی می خریم.

رضا بسیار خوشحال شد و شب از ذوق خوابش نمی برد

فردا همراه پدر به مغازه رفت و بذر شاهی و ریحان خرید تا آن ها را بکارد. بعد از گذشت چند روز سبزی ها جوانه زده و سر از خاک بیرون آوردند، رضا فریاد زد و به پدرش گفت سبزی هایم بزرگ شدند، حالا می توانم آن ها را بفروشم؟ پدر گفت: کمی حوصله کن تا بزرگ تر شوند، سپس آن ها را به بازار برده و می فروشی. روزها گذشت و سبزی ها بزرگ و آماده چیدن شدند.

رضا به همراه پدر به بازار رفتند و تمام سبزی ها را فروختند، وقتی به خانه برگشت تمام درآمد حاصل از فروش سبزی ها را درون قلک زیبایش انداخت و تصمیم گرفت که این کار را ادامه دهد تا یک قلک پر از پول داشته باشد.

منبع:  ویکی دانا

 

ارسال نظر

 

پربازدیدترین